تبليغاتX
دلنوشته های رنگی

                               دلنوشته های رنگی

سلام به همگی.مدت زیادی نیومده بودم وبلاگم رو آپدیت کنم ولی اینقدر بغض توی گلوم جمع شده که دیگه دارم غمباد میگیرم.دلم خیلی پره.از همه چیز و همه کس.شاید بگید دارم اغراق میکنم ولی باور کنید که اغراق نیست.اونایی که دور و برم هستن همیشه بهم میگن چرا اینقدر درون گرا هستی.چرا نباشم؟ آخه این واقعیت رو باید باور داشته باشم که تنهام.تنهای تنها در شهری به وسعت غربت شبهای انتظارم.انتظار اون که باید باشد ولی ... ولی نیست.آخه این غربت رو باید دست باد داد تا ببردش به شهر دلبستگی هام.اوایل همه بهم میگفتن تقصیر خودته که اینقدر تنهایی.تها بودن رو دوست دارم به شرط اینکه دوستی بشد که با هم هرز گاهی دربارش گپ بزنیم.

آخ که چقدر خوب میشه که برگردی.



 
 
 دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
..." مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

عشق قربانی غرور است هنوز
 
 
قفس برای تو تنگ است مرغک مینا.
 
 
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی:‏
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!‏
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...‏
ای دریغ و حسرت همیشگی!‏
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود.‏
 
تنهایی را دوست دارم...درکلبه تنهایی هایم در انتظارت خواهم گریست
      وانتظار کشیدنم را پنهان خواهم کردم شاید در سکوتی یا شاید
                                 در شبی سرد و بارانی...
                       بگذار کسی نداند که هنوز دوستت دارم ...
 
 
 
عشق ؛

اغراق مقدس ساده ترين نيازهاي سالم  بشري ‌است !‏

حسين پناهي
 
 
 
دلیل هایت  روزی تمام می شود

مرا بی دلیل  دوست  داشته باش!
 
 
تو بهترین اتفاق زندگی من خواهی بود
حتی اگر هیچ وقت نیفتی ....
باور کن .
 
 
پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد!

مظلومیت خاصی دارد!

باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او!

در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد!

نه پر و بال و ریخته اش!!

 
 
 
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
...
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
 
 
 
 

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»

به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد

 

 کوچ تا چند ؟! مگر می شود از خویش گریخت

«بال» تنها ،غم غربت به پرستوها داد

 

 آنکه مردم نشناسند تورا غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

 

عاشقی چیست ؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!

نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد

 

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد                                                        

از : فاضل نظری

 

 

قرارم باش

        یارم باش

جهان تاریکی محض ست

میترسم ،کنارم باش

چه غریب ماندی
ای دل؛
نه غمی
نه غمگساری‌
نه به انتظار یاری
نه ز یار
انتظاری...
 
 

 

 

 

 هرگز شادي آدمها را از ميزان خنده هايشان نسنجيد

هرگز تنهايي آدمها را از تعداد دوستانشان قضاوت نكنيد

هرگز تحمل آدمها را از ميزان ايستادگي شان تخمين نزنيد

هرگز...

 

 

 

 

یک‌روز پیدات می‌کنم

با هم می‌رویم این‌جا
دست‌های هم را می گیریم
قدم می‌زنیم
خش
خش
این جاده که تمام شد
دست‌هام را باز می‌کنم
با چشم‌های بسته
نفس عمیق می‌کشم
و
و حالا دیگر می‌شود به مرگ فکر کرد...

 

شهر به شهر و کو به کو، در طلبت شتافتم

خانه به خانه، در به در، جستمت و نیافتم

+ نوشته شده توسط رضا قاسمي در یکشنبه پنجم دی 1389 و ساعت 10:30 |
+ نوشته شده توسط رضا قاسمي در یکشنبه پنجم دی 1389 و ساعت 9:12 |

+ نوشته شده توسط رضا قاسمي در شنبه چهارم دی 1389 و ساعت 14:30 |

این جیگر منه.

+ نوشته شده توسط رضا قاسمي در شنبه چهارم دی 1389 و ساعت 14:23 |

در گلستانی، هنگام خزان

رهگذر بود یکی تازه جوان،

صورتش زیبا،قامت موزون

چهره اش غم زده از سوز درون

دیدگان دوخته بر جنگل و کوه،

دلش افسرده ز فرط اندوه،

با چمن درد دل آغاز نمود

این چنین لب به سخن باز نمود:

گفت آن دلبر بی مهر و وفا

دوش میگفت به جمع رفقا:

"در فلان جشن ،به دامان چمن

هر که خواهد که برقصد با من،

از برایم شده گر از دل سنگ

کند اماده گلی سرخ و قشنگ ! "

در همانجا ،به سر شاخه بید

بلبلی حرف جوان را بشنید

دید بیچاره گرفتار غم است،

سخت افسرده ز رنج و الم است

گفت باید دل او شاد کنم،

روحش از قید غم آزاد کنم،

رفت تا بادیه ها پیماید،

گل سرخی به کف آرد شاید!

جستجو کرد فراوان و چه سود،

که گل سرخ درآن فصل نبود،

هیچ گل در همه گلزار ندید

جز یکی گلبن گلبرگ سپید،

گفت ای مونس جان یار قشنگ!

گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ

هر چه بایست، کنم تسلیمت

بهترین نغمه کنم تقدیمت،

گفت" ای راحت دل، ای بلبل !

آن چنانی که تو می خواهی گل،

قیمتش سخت گران خواهد بود

راستش، قیمت جان خواهد بود

بلبلک کامده بود ان همه راه،

بود از محنت عاشق اگاه،

گفت" برخیز که جان خواهم داد

شرف عشق نشان خواهم داد."

گفت گل:" سینه به خارم بفشار

تا خلد در دل پر خون تو خار

از دلت خون چو بر این برگ چکید

گل سرخی شود ای برگ سپید

سرخ مانند شقایق گردد

لاله گون چون دل عاشق گردد

تا سحر نیز در این شام دراز

نغمه ای ساز کن ازآن آواز

شب هوا خوش همه جا مهتاب است

این چنین آب و هوا نایاب است!"

بلبلک سینه خود کرد، سپر

رفت سر مست در اغوش خطر

خار آن گل همه تیز و خونریز،

رفت اندر دل او خاری تیز

سینه را داد بر آن خار فشار

خون دل کرد بر آن شاخه نثار

برگ گل سرخ شد ازخون دلش

مهر بود آری در آب و گلش

شد سحر،بلبل بی برگ و نوا

دگر از درد نمی کرد صدا

جان به لب سینه و دل چاک زده

بال و پر بر خس و خاشاک زده

گل به کف در گل و خون غلط زنان

سوی ماوای جوان گشت روان

عاشق زار در اندیشه یار

بود تا صبح همانجا بیدار

بلبل افتاد به پایش جان داد

گل بدان سوخته حیران داد

هر که می دید گمانش گل بود

پاره های جگر بلبل بود

سوخت بسیار دلش از غم او

ساعتی داشت به جان ماتم او

بوسه اش داد و وداعی به نگاه

کرد و برداشت گل افتاد به راه

دلش اشفته بد از بیم و امید

رفت تا بر در دلدار رسید

بنمودش چو گل خوشبو را

دخترک کرد ورانداز او را

قد و بالای جوان را نگریست

گفت افسوس پزت عالی نیست!

گر چه دم میزنی از مهر و وفا

جامه ات نیست ولی در خور ما!

پشت پا بر دل آن غم زده زد

خنده بر عاشق ماتم زده زد

طعنه ها بود به ههر لبخندش

کرد پرپر گل و دور افکندش!

وای از عاشقی و بخت سیاه

آه از دست پریرویان ،آه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط رضا قاسمي در چهارشنبه یکم دی 1389 و ساعت 14:47 |


Powered By
BLOGFA.COM